ماه: ژوئیه 2015

جهان در جدال و حال من و …

الف. من که چشم هایم را می بندم که جهانم بخواب برود، جهانِ دیگری در جای دیگری شروع به کار می کند. بهتر است بگویم جهانی که من بخشی از آنم هیچوقت از کار باز نمی ایستد. من بخشی از آنم، شاید خودم را تا اندازه محور آن بالا بیاورم ولی سر خودم را که نمی توانم گول بمالم. من بخشی از آنم. بخشی از چرخ دنده های آن که من باشم یا نباشم می چرخد. پشت سیاهی پلک هایم وقتی می خوابم به این فکر می کنم که دقیقاً بعد از به خواب رفتن من، کسی دیگر که چه بسا سیبیل و شکمش هم مثلِ من باشد در جایی دیگر از خواب بیدار شود. فنجانی قهوه بگذارد، دوش بگیرد و برود مشغول شود. وقتش را بگذارد پای چیزهایی که عملاً به او مربوط نیستند. شب او برسد. او سرش را بگذارد و دقیقاً وقتی که خوابش می برد. من بیدار شوم. تکانی به خودم بدهم. اینستاگرام را چک کنم. آبی به دست و صورتم بزنم و بقیه روزم را به بطالتی بگذارنم که هیچ فایده ای برایم ندارد. جهان از این نگاه، مجموعه ای از چرخ دنده های بزرگ و عجیب است که می چرخد و فرقی برایش ندارد من باشم یا نباشم. من، موجودی کوچک!

ب. شاید تاثیرگذارترین بخش پاپیون برای من آنجایی است که پاپیون خواب می بیند. خواب می بیند دارند محاکمه اش می کنند. روی شن های سوزان بیابانی قدم برمیدارد به سمت تپه ای که سیزده نفر آنجا هستند. فردی ایستاده با ردایی سرخ در وسط، شش نفر سمت راستش و شش نفر سمت چپش. فرد ایستاده می گوید تو گناهکاری. پاپیون که آهسته به سمت آنها می رود می گوید من آن عوضی را نکشته ام. فرد ایستاده می گوید درست است. گناه تو مربوط به کشتن کسی نیست. گناه تو «وحشتناک»ترین گناهی است که هر انسانی می تواند انجام دهد. فرد ایستاده می گوید من تو را به هدر دادن زندگی محکوم می کنم. پاپیون سرش را پایین می اندازد و می گوید گناهکار. گناهکار. فرد ایستاده می گوید مجازاتت جز مرگ نیست. پاپیون هنوز سر در گریبان است و با خود می گوید گناهکار، گناهکار …

پ. قبل از اینکه بخوابم برای اینکه سرم را از چیزها خالی کنم، اعداد را می شمارم. از عدد دویست، دو تا دوتا کم می کنم تا به صفر برسم یا در بهترین حالت در جایی از شمردن عددها خوابم ببرد. دویست، صد و نود و هشت، صد و نود و شش و الخ. لابه لای شمردن اعداد به جایی می رسم که در ذهنم عددی گنگ و بی مفهوم خوانده می شود. چیزهای قبلی درون سرم نیستند و حالا جایش را یک چیز بزرگ و سیاه گرفته. یک چیزی که چنبره می زند و تا صبح که بیدار می شوم و دست رویم را می شویم و چیزی می خورم هنوز با من است. به تعبیر بنیامین، شست و شو، تنها سطح بدن و حرکت های مرئی دست و پا را بیدار می کند. تا چیزی درون معده ام نریزم آن چیز همانطور در گوشم می گوید گناهکار، گناهکار. بنیامین می گوید: «کسی که گرسنه است و رویاهایش را بازگو می کند مثل کسی است که در خواب حرف می زند.» من در خواب حرف نمی زنم، کمتر رویا می بینم. ولی چیزی درونم قبل خواب و بعد خواب و حین خواب می گوید گناهکار، گناهکار … Untitled

از همتون متنفرم!

کتابی که الآن می‌خوانم اسمش «کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم» است. از سری کتاب‌های تجربه و هنر زندگی که خشایارخان دیهیمی سرپرستی این مجموعه را برعهده دارد. جلد سرخی به علامت سرخی کمونیسم دارد و یادداشت‌های روزنامه نگاری از کرواسی است. همه‌ی یادداشت‌های کتاب انگار مخلوطی از خاطره‌نویسی و گزارش‌نویسی است. در مورد تجربه‌های زندگی اروپای شرقی کمونیستی و البته در مورد زنان. درواقع زندگی زنان در اروپای شرقی فلان. هر برگ کتاب را که می‌خوانم چیزی درونم بیدار می‌شود. می‌خواهم بگویم آن چیز چیست ولی کمی سخت است. قطعاً همزادپنداری نیست. چون زندگی ما هیچوقت آنطور نبوده. ترحم هم نیست. ترحم برای کسانی که مرده‌اند، برای تاریخ، بیهوده است. شاید خشم باشد بجای ترحم. اما این هم توضیح کاملی نیست. خشم من که کار به جایی نمی برد. شاید چیزی است میان همه اینها. چیزی بین همزادپنداری، ترحم و خشم. اما مطمئنم که این‌ها برای نویسنده و آدم‌هایی که نویسنده می‌گوید نیست. برای خودم است. هر برگ را که می‌خوانم، حسرتی را لابه لای واژه‌های نویسنده می‌بینم که خیلی شبیه زندگی خودم(خودمان) است. حسرت ماشین لباسشویی (دست‌‌کم در بازه‌ای از زندگی‌مان)، حسرت ماشین بهتر، صابون خوشبوتر، تیغ ریش‌تراشی بهتر، اینترنت بهتر، حقوق بیشتر، سینماهای مجهزتر با فیلم‌های بهتر، روزنامه‌های راحت‌تر، زندگی بهتر. حسرتِ من با حسرتِ نویسنده مخلوط می‌شود و چیزی را درونم تکان می‌دهد.
***
سه چهار سالِ پیش، فیلم خداحافظ لنین را دیدم. چیزی در مایه‌های همین کتاب بود. فروپاشی آلمان شرقی و دیوار برلین و وارد شدن شرقی‌ها به دنیای کوکاکولا، مارلبورو و هالیوود. اینجا را از «اسلاونکا دراکولیچ» نقل می‌کنم (با کمی تخلیص، آنجور که خودم می‌خواهم) که در ادامه این فروپاشی و «عادی» شدن زندگی مردم بلوک شرق چه می‌شود:

«می‌دانم که امروز دیگر در غرب «پایان کمونیسم» حرف تازه‌ای به حساب نمی‌آید و واقعیتی مسلم محسوب می‌شود. وقتی این عبارت را در روزنامه‌ها می خوانی به نظر خیلی خوب و عالی می‌آید. اما واقعیت چیز دیگری است، واقعیت این است که کمونیسم هنوز به جای خود باقی است؛ کمونیسم هنوز در رفتار مردم، حالت چهره شان و طرزفکرشان تداوم دارد. مردم همچنان در همان آپارتمان‌های کوچک و شلوغ زندگی می‌کنند، سوار همان اتوموبیل‌های نامطمئن می‌شوند، همچنان نگران سلامتی فرزندان رنگ پریده‌شان هستند، سر همان کار ملال‌آور می‌روند و همان غذای بی کیفیت را می‌خورند. زندگی هنوز همان سکون فرساینده را دارد؛ زندگی چیزی است که باید تحملش کرد، نه چیزی که بتوان از آن لذت برد. هنوز تا پایان کمونیسم راه بسیاری مانده چون کمونیسم یک موقعیت ذهنی است. قدرت سیاسی ممکن است یک شبه دست به دست شود، زندگی اجتماعی و اقتصادی ممکن است به سرعت از آن تبعیت کند، اما شخصیت آدم‌ها، که تحت یک حکومت کمونیستی شکل گرفته به این سرعت تغییر نخواهد کرد. ارزش‌های خاص و شیوه بخصوصی از تفکر و درک جهان چنان در عمق وجود و شخصیت مردم رسوخ کرده که معلوم نیست خلاصی از آنها چقدر زمان ببرد.»

ــ کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم/ اسلاونکا دراکولیچ/ رویا رضوانی/ نشر گمان/ ص26 و 27

***
خداحافظ لنین؟!

به مچ دستم نگاه می‌کنم

یک جمله‌ی نسبتاً معروفی است منسوب به صادق هدایت؛ از این‌هایی که معمولاً پیامکی به دستِ آدم می‌رسد. اینکه کسی ممکن است در بیست سالگی بمیرد ولی در هفتاد سالگی دفنش کنند. فکر می‌کنم یک سطحی از این جمله را فهمیده‌ام. اتفاقی برایم نیفتاده. سالم هستم. هم جسمی، هم روحی (انشاالله البته!). نشکسته‌ام. اما فکر می‌کنم چیزی در من دارد می‌میرد. چیزی درونم دارد محو می‌شود. با هر پمپاژ. هر ضربان. از روی رگ‌های تیره و برآمدگی رگ‌های ناپیدا و اندک ضربانی که از زیر سه انگشتم لمس می‌کنم، می‌توانم بگویم. فکر می‌کنم آن بخشی از من که می‌نوشت. گاهی نقاشی می‌کشید. حوصله‌ای برای کتاب خواندن داشت، دارد محو می‌شود. چرایش را نمی‌دانم. شاید می‌دانم اما نمی‌خواهم با خودم بگویم. نمی‌خواهم پیش خودم، یا هر کس دیگری، «اعتراف» کنم که شکست خورده‌ام. من آن نبوده‌ام که فکر می‌کردم. اما نوشتن و گفتن و اعتراف کردن اینها فقط «ماجرا» را پیچیده‌تر می‌کند. ماجرایی که همینطور افعی‌وار چنبره زده و جایی در آینده منتظر من نشسته.
***
به مچ دستم نگاه می‌کنم. من که فرقی با بقیه ندارم. پس چرا حس می‌کنم این دست‌های من باید کاری می‌کرده که نکرده. در این مدت که ننوشته‌ام چیزی درون این دست‌ها، روی این مچ‌ها نقش بسته. شاید. شاید فقط احساسی شده‌ام. اما می‌دانم، من یا دست‌کم بخشی از من کم کم دارد محو می‌شود. با هر ضربان. با هر تیک تاک.