از همتون متنفرم!

کتابی که الآن می‌خوانم اسمش «کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم» است. از سری کتاب‌های تجربه و هنر زندگی که خشایارخان دیهیمی سرپرستی این مجموعه را برعهده دارد. جلد سرخی به علامت سرخی کمونیسم دارد و یادداشت‌های روزنامه نگاری از کرواسی است. همه‌ی یادداشت‌های کتاب انگار مخلوطی از خاطره‌نویسی و گزارش‌نویسی است. در مورد تجربه‌های زندگی اروپای شرقی کمونیستی و البته در مورد زنان. درواقع زندگی زنان در اروپای شرقی فلان. هر برگ کتاب را که می‌خوانم چیزی درونم بیدار می‌شود. می‌خواهم بگویم آن چیز چیست ولی کمی سخت است. قطعاً همزادپنداری نیست. چون زندگی ما هیچوقت آنطور نبوده. ترحم هم نیست. ترحم برای کسانی که مرده‌اند، برای تاریخ، بیهوده است. شاید خشم باشد بجای ترحم. اما این هم توضیح کاملی نیست. خشم من که کار به جایی نمی برد. شاید چیزی است میان همه اینها. چیزی بین همزادپنداری، ترحم و خشم. اما مطمئنم که این‌ها برای نویسنده و آدم‌هایی که نویسنده می‌گوید نیست. برای خودم است. هر برگ را که می‌خوانم، حسرتی را لابه لای واژه‌های نویسنده می‌بینم که خیلی شبیه زندگی خودم(خودمان) است. حسرت ماشین لباسشویی (دست‌‌کم در بازه‌ای از زندگی‌مان)، حسرت ماشین بهتر، صابون خوشبوتر، تیغ ریش‌تراشی بهتر، اینترنت بهتر، حقوق بیشتر، سینماهای مجهزتر با فیلم‌های بهتر، روزنامه‌های راحت‌تر، زندگی بهتر. حسرتِ من با حسرتِ نویسنده مخلوط می‌شود و چیزی را درونم تکان می‌دهد.
***
سه چهار سالِ پیش، فیلم خداحافظ لنین را دیدم. چیزی در مایه‌های همین کتاب بود. فروپاشی آلمان شرقی و دیوار برلین و وارد شدن شرقی‌ها به دنیای کوکاکولا، مارلبورو و هالیوود. اینجا را از «اسلاونکا دراکولیچ» نقل می‌کنم (با کمی تخلیص، آنجور که خودم می‌خواهم) که در ادامه این فروپاشی و «عادی» شدن زندگی مردم بلوک شرق چه می‌شود:

«می‌دانم که امروز دیگر در غرب «پایان کمونیسم» حرف تازه‌ای به حساب نمی‌آید و واقعیتی مسلم محسوب می‌شود. وقتی این عبارت را در روزنامه‌ها می خوانی به نظر خیلی خوب و عالی می‌آید. اما واقعیت چیز دیگری است، واقعیت این است که کمونیسم هنوز به جای خود باقی است؛ کمونیسم هنوز در رفتار مردم، حالت چهره شان و طرزفکرشان تداوم دارد. مردم همچنان در همان آپارتمان‌های کوچک و شلوغ زندگی می‌کنند، سوار همان اتوموبیل‌های نامطمئن می‌شوند، همچنان نگران سلامتی فرزندان رنگ پریده‌شان هستند، سر همان کار ملال‌آور می‌روند و همان غذای بی کیفیت را می‌خورند. زندگی هنوز همان سکون فرساینده را دارد؛ زندگی چیزی است که باید تحملش کرد، نه چیزی که بتوان از آن لذت برد. هنوز تا پایان کمونیسم راه بسیاری مانده چون کمونیسم یک موقعیت ذهنی است. قدرت سیاسی ممکن است یک شبه دست به دست شود، زندگی اجتماعی و اقتصادی ممکن است به سرعت از آن تبعیت کند، اما شخصیت آدم‌ها، که تحت یک حکومت کمونیستی شکل گرفته به این سرعت تغییر نخواهد کرد. ارزش‌های خاص و شیوه بخصوصی از تفکر و درک جهان چنان در عمق وجود و شخصیت مردم رسوخ کرده که معلوم نیست خلاصی از آنها چقدر زمان ببرد.»

ــ کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم/ اسلاونکا دراکولیچ/ رویا رضوانی/ نشر گمان/ ص26 و 27

***
خداحافظ لنین؟!

Advertisements

3 دیدگاه

    1. با توصیف خاکستری، عجیب و زیبا موافقم. بدی اش همین است که این حس و حال پا روی گلوی آدم می گذارد و از آن طرف وقتی به سرزمین قرمز، فانتزی و ناآشنا وارد می شوی حس غربت خفه ات می کند.

      دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s