ماه: مارس 2016

ای آوار، ای سیل مصیبت بار

آمدم کمدها را تمیز کنم. بهار داشت به پنجره می زد و صدایی که خیلی هم واضح نبود توی دلم می گفت باید بجنبی و خانه ت را تمیز کنی. برای دست به سر کردن این صدا هم که شده، آمدم کمدها را تمیز کنم. کتاب ها را. لباس های آویزان را. بروشورهای تیاترها و بلیط های فیلم ها. نوشته ها. نگاتیوها.

تا رسیدم به گوشه قفسه ای که آخرین بار دو سه سال پیش به خرت و پرت هایش نگاه کرده بودم. از اولین چیزهایی که سین برایم گرفته بود تا تک تک خاطراتی که با هم داشتیم همانجاست. عروسکی که برایم درست کرده بود. عروسک دست هایش دراز بود و قرار بود هروقت دلتنگش شدم دست هایش را به نیابت از دست های سین دور گردنم ببندم و انگار کنم که سین بغلم کرده. اسباب بازی های کوچکِ تخم مرغ های شکلاتی کیندر که همه آنها را، هر بار، با ناز و ادا و اطواری که خاطره شده بود برایم خریده. یک جعبه کوچک با روبانی که به ظرافت روی آن زده و داخلش را پر کرده از صدف هایی که خودش از ساحل خلیج دست چین کرده و برایم فرستاده. نقاشی هایی که برایم کشیده بود. از همه اینها بدتر نامه هایی است که اوایل برای هم می نوشتیم. حرف هایی که سعی می کردیم مثلِ عاشق های توی فیلم ها بهم بزنیم و دست آخر چیزی که نوشته می شد جملات کمیکِ تقلیدی ای بودند که وسط های نوشته کاملاً از رمق می افتاند. اما حالا همه اینها ناگهان برایم تراژدی شد. نه به این خاطر که سین دیگر نیست. اینکه سین نیست بیشتر از هر چیزی انتخاب خودم است. کمی سنگ دلی است اگر بگویم دلم هم حتی برای سین تنگ نشده ولی فهمیده ام که رابطه م با سین تمام شده. اما این آوار ناگهانی تراژدی چیست؟

همه یادگاری ها را جمع کردم. جعبه کفش خالی آوردم و مرتب و با دقت همه آن ها را درون جعبه چیدم. هر کدام را با وسواس خاصی که انگار عزیزی را دفن می کنم درون جعبه گذاشتم. کار که تمام شد در جعبه را بستم. آن را گذاشتم آخر یکی از قفسه ها و رویش را با مجله و کتاب پوشاندم. به فکر این افتادم که سیگاری بگیرانم. از ذهنم گذشت که دفعه دیگر معلوم نیست کی این جعبه را باز کنم. از خودم پرسیدم ممکن است آن وقت اوضاع زندگی ام چطور باشد؟ آیا بازهم تراژدی روی سرم آوار می شود؟ صدایی که اینبار واضح تر است جواب می دهد که بله. این حس خالی بودن د ر د ر و ن من ناشی از زمانی است که گذشت. ربطی به شخص سین ندارد. این جای خالی از روزهای سپری شده ای است که دیگر برنمی گردند. فارغ از اینکه معاشرت من و سین چقدر بالا و پایین داشت. این یادگاری ها را هر وقت دیگر دست بگیرم، برای آن «منی» که بودم دلم تنگ می شود. آن تصویری از خودم که سایه ای از سین کنار سایه خودم ساخته بودم و بعدتر فهمیدم هیچکس نمی تواند آنطور که من می پنداشتم، باشد.

نامبرده ادعایی ندارد

این که چیز عجیبی نیست، من تو را، وی را، شما را، ایشان را، آنها را، اینها را و خلاصه بقیه را از زاویه دید خودم می بینم. من با تو آشنا می شوم، آرام آرام خلقیاتت را میشناسم و آرام آرام برایم شکل می گیری. اما این شکل گرفتن تو برای من، با شکل گرفتن تو برای او فرق دارد و این را همه می دانیم و چیز عجیبی نیست. اما چرا پیش خود خیال می کنیم که آنچه که از شما شناخته ایم دقیقاً همان چیزی است که در کنه وجودی شماست؟ شاید منشا همه دشواری های معاشرت با بقیه انسان ها یک سرش هم به همین وصل باشد. تو آدم خودشیفته ای هستی. تو بقیه را از بالا نگاه می کنی. تو مهربانی. تو نیستی. تو هستی. اینها همه از نگاه من است. از نگاه او ممکن است همه چیز ناگهان تغییر کند. بنابراین من را به چوب نگاه خودت نزن.