نویسنده: Alireza B

چیزی شاید ...

افسردگی بدون سلفی یا گم شده در متن

پر شده‌اند. همه‌جا هستند. آدم‌ها را می‌گویم. در واقع عکس‌هایشان را. عکس‌‌ها و سلفی‌هایشان شاد و خندان‌شان. دور‌همی‌ها و یهویی‌هایی که به اشتراک می‌گذارند. با لبخند و گاهی خنده و بیشتر اوقات با ادا و اطوارها و بازی‌های صورت. وقتی که می‌خورند. می‌نوشند. دست‌های همدیگر را گرفته‌اند. کنار هم خوابیده‌اند. کنار هم و با هم می‌رقصند. کافه می‌روند. پشت رُل ماشین نشسته‌اند. در هر وضعیت روزمره‌ و ویژه‌ای از خودشان عکس می‌گیرند و به اشتراک می‌گذارند. با خنده‌ها و لبخند‌های زیبا و دلربا و خوشحال. بعد منتظر لایک می‌مانند. منتظر تعریف در کامنت‌ها. منتظر دایرکت‌ها و پی‌وی‌ها. همه‌شان بهترین دوست‌ها را دارند. بهترین لحظه‌ها را با عزیزانشان می‌گذرانند. همه‌شان قلب‌هایی شاد و قرمز و سالم دارند. هر عکسی را که نگاه کنی بهترین لحظه‌ي زندگی عکاسش و دور و بری‌هایش را ثبت کرده.

– حالم یجوری شده که مثلاً الآن پرانرژی و خوشحالم. به هر چی که بگی می‌تونم بخندم و باهاش جُک درست کنم. می‌تونم یه کاری کنم باهم حسابی خوش بگذرونیم. ولی شاید یه ساعت یا دو ساعت دیگه ورق برگرده. یهو بغض می‌کنم. تپش قلب می‌گیرم. دلم می‌خواد دراز بکشم و بلعیده شم توی زمین. توی سرم همه چی خالی میشه و من فقط می‌خوام تموم شه این لحظه.

اما واقعاً شادند؟ همین عکاس‌ها و سلفی بگیر‌ها را می‌گویم. واقعاً راست می‌گویند؟ نمی‌دانم چرا، اما به نظرم چیزی درون چشم‌هایشان دارد دروغ‌شان را برملا می‌کند. عمق نگاه‌شان می‌گوید از چیزی، لابد تنهایی، لابد افسردگی، لابد غم، لابد دیده نشدن، لابد گذشتن و نرسیدن، زمان، پیری و مردن، می‌ترسند. از چیزی فرار می‌کنند. راه‌شان خندیدن و یهویی سلفی گرفتن است. اینطور می‌خواهند شادی‌شان را واقعی کنند. اینطور است که همه جا را پر کرده‌اند و هربار که من می‌بینمشان، چیزی توی گلویم خراش می‌اندازد و چشم‌هایم می‌سوزد. اینطور است که می‌خواهم هیچ‌جا نباشم.

+ الآن یه مدت شده. انگار آتوپایلوت مغزم روشن شده باشه. خودمم دیگه حسش می‌کنم که این آدمی که میره و میاد و میخنده و حرف میزنه و میخوره و سیگار میکشه و میشاشه فقط یه پوسته‌ست. یه پوسته کاغذی بی‌اهمیت که روحش رفته توی غار. گوشه‌ای دراز کشیده و فقط می‌خواد که بخوابه. کاش بتونه بخوابه.

رابطه معنی‌داری بین افسردگی و سلفی گرفتن وجود دارد. خودتان سرچ کنید و بخوانید.

برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم

من از آن‌هایی هستم که معمولاً همه چیز را نگه می‌دارم. تمام چت‌ها، ایمیل‌های رد و بدل شده، عکس‌ها و تصاویری که داده و گرفته‌ام، آهنگ‌ها و موزیک‌ها، اس‌ام‌اس‌ها، نامه‌ها (در معدود مواردی که کسی برایم نامه نوشته) و حتی دست‌نوشته‌های احمقانه‌ای که سال‌های دور و نزدیک نوشته‌ام و چیزهای دیگری از این دست. فکر می‌کنم همه‌ی این چیزهای کوچک رابطه «من» با بقیه را تعریف می‌کنند. از این مهم‌تر، از نگاهی بالاتر، این‌ها همه بخشی از من بوده‌اند که از خودم نشان داده‌ام. «من»ی که مطمئناً با گذشت زمان ثابت نمی‌ماند. اما بازهم این چیزها یک طرح کلی‌ای از «من» به من نشان می‌دهد. از تغییر «من» می‌گوید. از اینکه چه‌طور فکر می‌کرده‌ام. چگونه تعامل داشته‌ام. چه گفته‌ام و منظورم چه بوده. چه زخم‌هایی خورده‌ام و چه درس‌هایی گرفته‌ام. چه چیزهایی را از خودم جا گذاشته‌ام. این «چیزهایی» که آن‌ها را درون جعبه‌ای فرضی در سرم نگه می‌دارم پر است از تکه‌هایی که حالا ندارمشان. یا به کسی دادمشان، یا از من گرفته شده و یا با/بدون آگاهی آن‌ها را جا گذاشته‌ام.

گاهی که به سرم می‌زند و فکر می‌کنم خودم را گم کرده‌ام، برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم. ولی راستش را بگویم، بیشتر خودم را گم می‌کنم و خسته می‌شوم. شاید من، «خود»م را جای دیگری جز گذشته گم کرده‌ام. شما «من» را ندیده‌اید؟

DSC_0327.jpg

عکس از خودم. لطفاً جای دیگری استفاده نکنید. © A.Bagheri – Tehran, 2016

به سوی امر مبتذل

می‌خواهم شاد باشم. هرچند شادی را امر مبتذلی حساب کنم باز هم می‌خواهم شاد باشم. شاید لازم است برای خودم تعریف کنم که شادی «نیروانا» نیست و دی‌جی‌تباست. احتمالاً باید بنشینم و حساب کنم که این شادی شامل مقادیر زیادی بی‌خیالی، حواله کردن همه چیز به چپ، خوش‌گذرانی‌های دم‌دستی و چیزهایی از این قبیل است. اینطور دیگر نه از هجمه خاطرات و عواطف حجیم و غلیظِ غلط‌کردن‌ها و گه‌خوردن‌ها خبری نیست نه از پوچی‌های بیهوده آخر شبی و قطعاً نه از سروصداهای مرموز و موزی درون سرم. دستکم اینطور خیال می‌کنم که همه این چیزهای «بد» از بین خواهند رفت. احتمالاً خرجی هم ندارد به آن صورت. شیشه مشروبی و پلنگی از منطقه پهلوان‌پرور غرب تهران! دوای دردی باید باشد این شادی!

عنوان خبر: گوزن زردی که به آن تجاوز شد

می خواهم قی کنم روی همه چیز. روی این زمین، این خاک و این هوا. همه ی این درخت های خوشحالی که با جریان باد همنوازی بهار را اجرا می کند. روی همین ابرهایی که هر لحظه نگاهشان می کنی شکلی دارند. می خواهم روی این نور لَوندی که به زمین می خورد و این شبی که ماهش با ابرها عشق بازی می کند بالا بیاورم.

من در خیابان های پایتخت قدم می زنم و از بهار لذت می برم. از خنکای مخصوص این روزها. از زیبایی خیابان ها. از دانشگاه خارج می شوم. امیرآباد را تا انتها می روم. از شانزده آذر قدم زنان وارد ابن سینا و ایتالیا و وصال می شوم. نفس می کشم و زیبایی این روزها را با تمام توانم نفس می کشم. اگر هوس چای و کلوچه کنم کجا بهتر از پارک لاله؟! اگر بخواهم خودم را به فنجان قهوه ای دعوت کنم، همه کافه های زیبای ولیعصر می شود خانه ام. من بی هوا، بدون اینکه چیزی بدانم، قدم می زنم.

کثافتی که این روزها را گرفته انتها ندارد. فقط هم مخصوص این روزها نیست. همیشه بوده. گاهی اینچنین بویش بالا می زند و درون تمام شیارهای مغز آدمی نفوذ می کند. کثافتی که با نفوذش تناقض عجیبی می سازد. روزهای زیبای بهاری، کثافتی که تا روح آدم نفوذ می کند.

خبر به آدم می رسد. خبر راهش را پیدا می کند. حتی آدمی که نمی خواهد چیزی ببیند و بشنود و بگوید و سرش را درون درخت ها و لاله های بهاری فرو کرده هم ایمن نیست. خبر «گوزن زرد» می رسد. خبر «ستایش» می رسد. بالاخره می فهمد که نیمی از مردم را به خاطر لباسشان می گیرند. می داند که سرمایه مردم، عمر و جان مردم چطور تلف می شود. کثافت را می بیند که از لابه لای همین درخت ها و خیابان ها بالا می زند.

باید روی همه چیز قی کنیم. دسته جمعی بالا بیاوریم روی این بختک لعنتی. هر چه دود و گوگرد درون ریه هایمان انبار شده خالی کنیم. بعد بنشینیم، ببینیم و فکر کنیم که با این کثافت چه باید کرد.

 

ای آوار، ای سیل مصیبت بار

آمدم کمدها را تمیز کنم. بهار داشت به پنجره می زد و صدایی که خیلی هم واضح نبود توی دلم می گفت باید بجنبی و خانه ت را تمیز کنی. برای دست به سر کردن این صدا هم که شده، آمدم کمدها را تمیز کنم. کتاب ها را. لباس های آویزان را. بروشورهای تیاترها و بلیط های فیلم ها. نوشته ها. نگاتیوها.

تا رسیدم به گوشه قفسه ای که آخرین بار دو سه سال پیش به خرت و پرت هایش نگاه کرده بودم. از اولین چیزهایی که سین برایم گرفته بود تا تک تک خاطراتی که با هم داشتیم همانجاست. عروسکی که برایم درست کرده بود. عروسک دست هایش دراز بود و قرار بود هروقت دلتنگش شدم دست هایش را به نیابت از دست های سین دور گردنم ببندم و انگار کنم که سین بغلم کرده. اسباب بازی های کوچکِ تخم مرغ های شکلاتی کیندر که همه آنها را، هر بار، با ناز و ادا و اطواری که خاطره شده بود برایم خریده. یک جعبه کوچک با روبانی که به ظرافت روی آن زده و داخلش را پر کرده از صدف هایی که خودش از ساحل خلیج دست چین کرده و برایم فرستاده. نقاشی هایی که برایم کشیده بود. از همه اینها بدتر نامه هایی است که اوایل برای هم می نوشتیم. حرف هایی که سعی می کردیم مثلِ عاشق های توی فیلم ها بهم بزنیم و دست آخر چیزی که نوشته می شد جملات کمیکِ تقلیدی ای بودند که وسط های نوشته کاملاً از رمق می افتاند. اما حالا همه اینها ناگهان برایم تراژدی شد. نه به این خاطر که سین دیگر نیست. اینکه سین نیست بیشتر از هر چیزی انتخاب خودم است. کمی سنگ دلی است اگر بگویم دلم هم حتی برای سین تنگ نشده ولی فهمیده ام که رابطه م با سین تمام شده. اما این آوار ناگهانی تراژدی چیست؟

همه یادگاری ها را جمع کردم. جعبه کفش خالی آوردم و مرتب و با دقت همه آن ها را درون جعبه چیدم. هر کدام را با وسواس خاصی که انگار عزیزی را دفن می کنم درون جعبه گذاشتم. کار که تمام شد در جعبه را بستم. آن را گذاشتم آخر یکی از قفسه ها و رویش را با مجله و کتاب پوشاندم. به فکر این افتادم که سیگاری بگیرانم. از ذهنم گذشت که دفعه دیگر معلوم نیست کی این جعبه را باز کنم. از خودم پرسیدم ممکن است آن وقت اوضاع زندگی ام چطور باشد؟ آیا بازهم تراژدی روی سرم آوار می شود؟ صدایی که اینبار واضح تر است جواب می دهد که بله. این حس خالی بودن د ر د ر و ن من ناشی از زمانی است که گذشت. ربطی به شخص سین ندارد. این جای خالی از روزهای سپری شده ای است که دیگر برنمی گردند. فارغ از اینکه معاشرت من و سین چقدر بالا و پایین داشت. این یادگاری ها را هر وقت دیگر دست بگیرم، برای آن «منی» که بودم دلم تنگ می شود. آن تصویری از خودم که سایه ای از سین کنار سایه خودم ساخته بودم و بعدتر فهمیدم هیچکس نمی تواند آنطور که من می پنداشتم، باشد.

نامبرده ادعایی ندارد

این که چیز عجیبی نیست، من تو را، وی را، شما را، ایشان را، آنها را، اینها را و خلاصه بقیه را از زاویه دید خودم می بینم. من با تو آشنا می شوم، آرام آرام خلقیاتت را میشناسم و آرام آرام برایم شکل می گیری. اما این شکل گرفتن تو برای من، با شکل گرفتن تو برای او فرق دارد و این را همه می دانیم و چیز عجیبی نیست. اما چرا پیش خود خیال می کنیم که آنچه که از شما شناخته ایم دقیقاً همان چیزی است که در کنه وجودی شماست؟ شاید منشا همه دشواری های معاشرت با بقیه انسان ها یک سرش هم به همین وصل باشد. تو آدم خودشیفته ای هستی. تو بقیه را از بالا نگاه می کنی. تو مهربانی. تو نیستی. تو هستی. اینها همه از نگاه من است. از نگاه او ممکن است همه چیز ناگهان تغییر کند. بنابراین من را به چوب نگاه خودت نزن.

و من هرگز نمی‌گویم دوستت دارم.

… تجربه زیستنِ زندگی‌های گوناگون از چشم یک فرد. کسی که لحظه‌های بودن را در زندگی می‌جوید. زوایای روزها را سخت می‌کاود. تجربه زیستن در اتاقی تاریک و تنها. خانه‌ای بزرگ و پرجمعیت در نیمه‌های شبی، وقتی همه خوابند. تجربه اولین‌ها. اولین معاشقه. اولین پک‌های سیگار. اولین جرعه‌های فراموشی. تجربه درد و رنج. شادی و خوشی. زیستن اولین‌ها تا لحظه‌های آخر. انتها. انتهای یک بوسه. انتهای یک معاشقه. انتهای یک جدل و مرافعه. انتهای یک عشق. مرور همه‌ی استمرارها. مرور خاطراتِ لحظه‌های روزها. جرعه‌ای قهوه، پلکی و گذر همه‌ی چیزهایی که بر پیکره‌ی ذهن باقی مانده. همه‌ی نقش‌ها و زخم‌ها. گذر از یک زندگی و انتظار برای زندگیِ دیگری. جستجوی خاطراتِ از دست رفته و رؤیاهای نرسیده. نقش بازی کردن در قالب یک دروغ و پنهان کردن حقیقت در پستوی خانه. راست بودن و نقاب از چهره انداختن. ثانیه‌هایی که می‌گذرد و باری که بر دوش می‌گذارد…

… و تحمل کردن سبکیِ تمام‌نشدنی هستی…

جهان در جدال و حال من و …

الف. من که چشم هایم را می بندم که جهانم بخواب برود، جهانِ دیگری در جای دیگری شروع به کار می کند. بهتر است بگویم جهانی که من بخشی از آنم هیچوقت از کار باز نمی ایستد. من بخشی از آنم، شاید خودم را تا اندازه محور آن بالا بیاورم ولی سر خودم را که نمی توانم گول بمالم. من بخشی از آنم. بخشی از چرخ دنده های آن که من باشم یا نباشم می چرخد. پشت سیاهی پلک هایم وقتی می خوابم به این فکر می کنم که دقیقاً بعد از به خواب رفتن من، کسی دیگر که چه بسا سیبیل و شکمش هم مثلِ من باشد در جایی دیگر از خواب بیدار شود. فنجانی قهوه بگذارد، دوش بگیرد و برود مشغول شود. وقتش را بگذارد پای چیزهایی که عملاً به او مربوط نیستند. شب او برسد. او سرش را بگذارد و دقیقاً وقتی که خوابش می برد. من بیدار شوم. تکانی به خودم بدهم. اینستاگرام را چک کنم. آبی به دست و صورتم بزنم و بقیه روزم را به بطالتی بگذارنم که هیچ فایده ای برایم ندارد. جهان از این نگاه، مجموعه ای از چرخ دنده های بزرگ و عجیب است که می چرخد و فرقی برایش ندارد من باشم یا نباشم. من، موجودی کوچک!

ب. شاید تاثیرگذارترین بخش پاپیون برای من آنجایی است که پاپیون خواب می بیند. خواب می بیند دارند محاکمه اش می کنند. روی شن های سوزان بیابانی قدم برمیدارد به سمت تپه ای که سیزده نفر آنجا هستند. فردی ایستاده با ردایی سرخ در وسط، شش نفر سمت راستش و شش نفر سمت چپش. فرد ایستاده می گوید تو گناهکاری. پاپیون که آهسته به سمت آنها می رود می گوید من آن عوضی را نکشته ام. فرد ایستاده می گوید درست است. گناه تو مربوط به کشتن کسی نیست. گناه تو «وحشتناک»ترین گناهی است که هر انسانی می تواند انجام دهد. فرد ایستاده می گوید من تو را به هدر دادن زندگی محکوم می کنم. پاپیون سرش را پایین می اندازد و می گوید گناهکار. گناهکار. فرد ایستاده می گوید مجازاتت جز مرگ نیست. پاپیون هنوز سر در گریبان است و با خود می گوید گناهکار، گناهکار …

پ. قبل از اینکه بخوابم برای اینکه سرم را از چیزها خالی کنم، اعداد را می شمارم. از عدد دویست، دو تا دوتا کم می کنم تا به صفر برسم یا در بهترین حالت در جایی از شمردن عددها خوابم ببرد. دویست، صد و نود و هشت، صد و نود و شش و الخ. لابه لای شمردن اعداد به جایی می رسم که در ذهنم عددی گنگ و بی مفهوم خوانده می شود. چیزهای قبلی درون سرم نیستند و حالا جایش را یک چیز بزرگ و سیاه گرفته. یک چیزی که چنبره می زند و تا صبح که بیدار می شوم و دست رویم را می شویم و چیزی می خورم هنوز با من است. به تعبیر بنیامین، شست و شو، تنها سطح بدن و حرکت های مرئی دست و پا را بیدار می کند. تا چیزی درون معده ام نریزم آن چیز همانطور در گوشم می گوید گناهکار، گناهکار. بنیامین می گوید: «کسی که گرسنه است و رویاهایش را بازگو می کند مثل کسی است که در خواب حرف می زند.» من در خواب حرف نمی زنم، کمتر رویا می بینم. ولی چیزی درونم قبل خواب و بعد خواب و حین خواب می گوید گناهکار، گناهکار … Untitled

از همتون متنفرم!

کتابی که الآن می‌خوانم اسمش «کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم» است. از سری کتاب‌های تجربه و هنر زندگی که خشایارخان دیهیمی سرپرستی این مجموعه را برعهده دارد. جلد سرخی به علامت سرخی کمونیسم دارد و یادداشت‌های روزنامه نگاری از کرواسی است. همه‌ی یادداشت‌های کتاب انگار مخلوطی از خاطره‌نویسی و گزارش‌نویسی است. در مورد تجربه‌های زندگی اروپای شرقی کمونیستی و البته در مورد زنان. درواقع زندگی زنان در اروپای شرقی فلان. هر برگ کتاب را که می‌خوانم چیزی درونم بیدار می‌شود. می‌خواهم بگویم آن چیز چیست ولی کمی سخت است. قطعاً همزادپنداری نیست. چون زندگی ما هیچوقت آنطور نبوده. ترحم هم نیست. ترحم برای کسانی که مرده‌اند، برای تاریخ، بیهوده است. شاید خشم باشد بجای ترحم. اما این هم توضیح کاملی نیست. خشم من که کار به جایی نمی برد. شاید چیزی است میان همه اینها. چیزی بین همزادپنداری، ترحم و خشم. اما مطمئنم که این‌ها برای نویسنده و آدم‌هایی که نویسنده می‌گوید نیست. برای خودم است. هر برگ را که می‌خوانم، حسرتی را لابه لای واژه‌های نویسنده می‌بینم که خیلی شبیه زندگی خودم(خودمان) است. حسرت ماشین لباسشویی (دست‌‌کم در بازه‌ای از زندگی‌مان)، حسرت ماشین بهتر، صابون خوشبوتر، تیغ ریش‌تراشی بهتر، اینترنت بهتر، حقوق بیشتر، سینماهای مجهزتر با فیلم‌های بهتر، روزنامه‌های راحت‌تر، زندگی بهتر. حسرتِ من با حسرتِ نویسنده مخلوط می‌شود و چیزی را درونم تکان می‌دهد.
***
سه چهار سالِ پیش، فیلم خداحافظ لنین را دیدم. چیزی در مایه‌های همین کتاب بود. فروپاشی آلمان شرقی و دیوار برلین و وارد شدن شرقی‌ها به دنیای کوکاکولا، مارلبورو و هالیوود. اینجا را از «اسلاونکا دراکولیچ» نقل می‌کنم (با کمی تخلیص، آنجور که خودم می‌خواهم) که در ادامه این فروپاشی و «عادی» شدن زندگی مردم بلوک شرق چه می‌شود:

«می‌دانم که امروز دیگر در غرب «پایان کمونیسم» حرف تازه‌ای به حساب نمی‌آید و واقعیتی مسلم محسوب می‌شود. وقتی این عبارت را در روزنامه‌ها می خوانی به نظر خیلی خوب و عالی می‌آید. اما واقعیت چیز دیگری است، واقعیت این است که کمونیسم هنوز به جای خود باقی است؛ کمونیسم هنوز در رفتار مردم، حالت چهره شان و طرزفکرشان تداوم دارد. مردم همچنان در همان آپارتمان‌های کوچک و شلوغ زندگی می‌کنند، سوار همان اتوموبیل‌های نامطمئن می‌شوند، همچنان نگران سلامتی فرزندان رنگ پریده‌شان هستند، سر همان کار ملال‌آور می‌روند و همان غذای بی کیفیت را می‌خورند. زندگی هنوز همان سکون فرساینده را دارد؛ زندگی چیزی است که باید تحملش کرد، نه چیزی که بتوان از آن لذت برد. هنوز تا پایان کمونیسم راه بسیاری مانده چون کمونیسم یک موقعیت ذهنی است. قدرت سیاسی ممکن است یک شبه دست به دست شود، زندگی اجتماعی و اقتصادی ممکن است به سرعت از آن تبعیت کند، اما شخصیت آدم‌ها، که تحت یک حکومت کمونیستی شکل گرفته به این سرعت تغییر نخواهد کرد. ارزش‌های خاص و شیوه بخصوصی از تفکر و درک جهان چنان در عمق وجود و شخصیت مردم رسوخ کرده که معلوم نیست خلاصی از آنها چقدر زمان ببرد.»

ــ کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم/ اسلاونکا دراکولیچ/ رویا رضوانی/ نشر گمان/ ص26 و 27

***
خداحافظ لنین؟!

به مچ دستم نگاه می‌کنم

یک جمله‌ی نسبتاً معروفی است منسوب به صادق هدایت؛ از این‌هایی که معمولاً پیامکی به دستِ آدم می‌رسد. اینکه کسی ممکن است در بیست سالگی بمیرد ولی در هفتاد سالگی دفنش کنند. فکر می‌کنم یک سطحی از این جمله را فهمیده‌ام. اتفاقی برایم نیفتاده. سالم هستم. هم جسمی، هم روحی (انشاالله البته!). نشکسته‌ام. اما فکر می‌کنم چیزی در من دارد می‌میرد. چیزی درونم دارد محو می‌شود. با هر پمپاژ. هر ضربان. از روی رگ‌های تیره و برآمدگی رگ‌های ناپیدا و اندک ضربانی که از زیر سه انگشتم لمس می‌کنم، می‌توانم بگویم. فکر می‌کنم آن بخشی از من که می‌نوشت. گاهی نقاشی می‌کشید. حوصله‌ای برای کتاب خواندن داشت، دارد محو می‌شود. چرایش را نمی‌دانم. شاید می‌دانم اما نمی‌خواهم با خودم بگویم. نمی‌خواهم پیش خودم، یا هر کس دیگری، «اعتراف» کنم که شکست خورده‌ام. من آن نبوده‌ام که فکر می‌کردم. اما نوشتن و گفتن و اعتراف کردن اینها فقط «ماجرا» را پیچیده‌تر می‌کند. ماجرایی که همینطور افعی‌وار چنبره زده و جایی در آینده منتظر من نشسته.
***
به مچ دستم نگاه می‌کنم. من که فرقی با بقیه ندارم. پس چرا حس می‌کنم این دست‌های من باید کاری می‌کرده که نکرده. در این مدت که ننوشته‌ام چیزی درون این دست‌ها، روی این مچ‌ها نقش بسته. شاید. شاید فقط احساسی شده‌ام. اما می‌دانم، من یا دست‌کم بخشی از من کم کم دارد محو می‌شود. با هر ضربان. با هر تیک تاک.