عکس‌ها

«فراموشم مکن»

خط ممتد سفیدی که روی موج‌های جاده گم و ناپیدا می‌شود. اولین پرتوهای طلایی خورشید، با سه مرد غریبه در ماشینی که روی دست اندازها می‌لرزد. صدای شجریان و بغض. بغض بی‌امان.

بیخ گلویم حضور دارد. دائمی. چشم‌هایم را می‌بندم و با هر تکان ماشین سر هر پیچ، پیچ می‌خورم. مثل بچگی‌ها که چشم‌هام را می‌بستم و امتحان می‌کردم با چشم بسته نور خورشید را تشخیص می‌دهم، پرتوهای خورشید چشمم را گرم می‌کند. سایه و نور را با چشم‌های بسته می‌بینم. بعد پروانه‌ای می‌بینم با بال‌های سبز. بعد چشم‌هایی را می‌بینم که نگاهش را می‌دزدد از نگاهم. راننده ترمز می‌زند.

بابا همیشه می‌گوید این ساعت بدترین وقت برای رانندگی‌ست. راننده خوابش می‌آید. شعاع نور مستقیم به چشمش می‌خورد. هر وقت این ساعت رانندگی می‌کرد این را می‌گفت. امیر و مامان خواب بودند. حرف بابا را می‌شنیدم ولی حواسم، مثل همیشه جای دیگری بود. راننده ترمز می‌زند. پروانه‌ی بال سبز می‌پرد. چرت بغل دستی پاره می‌شود. به قلب‌های بنفش فکر می‌کنم. به تیک‌هایی که برای دو روز آتی‌ آبی نخواهند شد.

مسیر کوله‌کشی سخت است. نه فقط برای من که نه جسم آماده‌ای دارم و نه ریه‌ی سالمی. عرق ریزان جسم است. آفتاب کلافه می‌کند. فقط می‌رویم تا به سایه‌ای برسیم و بعد کمی استراحت کنیم و دوباره از سر بگیریم. یکی از جاهایی که برای استراحت می‌مانیم، سایه دو درخت است روی شیب سرسبز کوهی. کوله‌ها را می‌گذاریم. چای می‌خوریم و اغلب دل بچه‌ها می‌خواهد به انزوای خودشان بروند. با هم حرف می‌زنند اما خستگی رمق را گرفته.

تحملم کم شده. تصمیم می‌گیرم با وجود درد عضلات‌ پاهایم بروم جایی دور از بقیه. شیب را می‌روم بالا. از سنگ‌های بنفش و نارنجی و سفید بالا می‌روم. می‌رسم به دشتی نسبتا صاف روی قله. ابرها می‌آیند و آفتاب را مهار می‌کنند. صدای دور بچه‌ها زمزمه‌ای سحرآمیز می‌شود. بالاتر از ابرها روی صافی دشت راه می‌روم. به چشم‌هایی فکر می‌کنم که قرار از من گرفته. پروانه‌ای سفید با پروانه‌ای آبی بال‌زنان از جلویم رد می‌شوند.

غروب به محل کمپ می‌رسیم. چادر برپا می‌کنیم. آتش روشن می‌کنیم. بقیه کنار آتش می‌نشینند و من پشت به آن. چشم‌انداز من زیباترین منظره‌ای است که دیدم. مه‌‌ که بالا می‌آید، دریای ابرها که روی کوه‌ها و جنگل می‌خزد و خورشید که ملایم غروب می‌کند. چای کوهی را می‌گیرم و باز دور می‌شوم. دور شدن از بقیه، دور شدن از خودم. روی سنگی می‌نشینم. صدای صحبت و خنده و خواندن کنار آتش، ‌سگ‌ها و زنگوله‌ی یک گله‌ گاو از دور می‌آید. روی سنگی نشسته‌ام. رو به دریا. صدای موتور‌های دکل. صدای آرام موج‌ها و تاریکی محض. می‌شکنم. در خود می‌میرم.

روی سنگی می‌نشینم. صدای صحبت و خنده و خواندن کنار آتش، ‌سگ‌ها و زنگوله‌ی یک گله‌ گاو از دور می‌آید. بغض هست. شاید همیشه باشد کنارم. فکر می‌کنم کاری به کارم ندارد. بی‌آزار است. تنهاست و جز من کسی را ندارد. درونم پر می‌شود از پرتوهای خورشید. از اصوات آرام جهان. دست‌هایم را روی خاک گذاشته‌ام. می‌توانم خیال کنم دست‌هایم را توی خاک کاشته‌ام.

روی‌ سنگی به زیباترین منظره‌ی “اکنون” نشسته‌ام. سکوت درون من است. جهانم صامت است. شخصیت اصلی داستانم، دختری ریزنقش، کنارم نشسته. به شانه‌ام تکیه می‌دهد. با هم غروب را نگاه می‌کنیم. از نو شکل می‌گیریم. عین اصوات دنیا می‌شویم. سیال و بی‌مالک. مثل لحظه‌های کشف نشده می‌شویم. زیبا و دست‌نیافتنی. مثل پروانه‌ها می‌شویم. پروانه‌های سبز و آبی و سفید و نارنجی و روی آدم‌هایی که دست‌هایشان را در خاک کاشته‌اند می‌نشینیم. روی بغض می‌نشینیم. سنگ‌ها را تقدیس می‌کنیم. درخت‌ها را می‌پرستیم و تمام زمان کوتاهمان را بال می‌زنیم. بال می‌زنیم. بال می‌زنیم.

IMG_6442

Advertisements

برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم

من از آن‌هایی هستم که معمولاً همه چیز را نگه می‌دارم. تمام چت‌ها، ایمیل‌های رد و بدل شده، عکس‌ها و تصاویری که داده و گرفته‌ام، آهنگ‌ها و موزیک‌ها، اس‌ام‌اس‌ها، نامه‌ها (در معدود مواردی که کسی برایم نامه نوشته) و حتی دست‌نوشته‌های احمقانه‌ای که سال‌های دور و نزدیک نوشته‌ام و چیزهای دیگری از این دست. فکر می‌کنم همه‌ی این چیزهای کوچک رابطه «من» با بقیه را تعریف می‌کنند. از این مهم‌تر، از نگاهی بالاتر، این‌ها همه بخشی از من بوده‌اند که از خودم نشان داده‌ام. «من»ی که مطمئناً با گذشت زمان ثابت نمی‌ماند. اما بازهم این چیزها یک طرح کلی‌ای از «من» به من نشان می‌دهد. از تغییر «من» می‌گوید. از اینکه چه‌طور فکر می‌کرده‌ام. چگونه تعامل داشته‌ام. چه گفته‌ام و منظورم چه بوده. چه زخم‌هایی خورده‌ام و چه درس‌هایی گرفته‌ام. چه چیزهایی را از خودم جا گذاشته‌ام. این «چیزهایی» که آن‌ها را درون جعبه‌ای فرضی در سرم نگه می‌دارم پر است از تکه‌هایی که حالا ندارمشان. یا به کسی دادمشان، یا از من گرفته شده و یا با/بدون آگاهی آن‌ها را جا گذاشته‌ام.

گاهی که به سرم می‌زند و فکر می‌کنم خودم را گم کرده‌ام، برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم. ولی راستش را بگویم، بیشتر خودم را گم می‌کنم و خسته می‌شوم. شاید من، «خود»م را جای دیگری جز گذشته گم کرده‌ام. شما «من» را ندیده‌اید؟

DSC_0327.jpg

عکس از خودم. لطفاً جای دیگری استفاده نکنید. © A.Bagheri – Tehran, 2016