نوشته های غیر داستانی

از شکست‌هایم برایت می‌گویم

این بخشی از نامه‌ای است که برایش نوشتم. اشتباه بود. اشتباه بودم. اشتباه می‌پنداشتم. اما فکر می‌کنم و آن طور که در خاطرم مانده، همان زمان نوشتن این جملات هم می‌دانستم که او اشتباه است. ولی می‌نوشتم. به اشتیاقش اضافه می‌کردم. و برای اینکه از عذاب خود شانه خالی کنم اشاره‌ی مستقیمی به او نکردم به جز در پی‌نوشت‌ها که اینجا نمی‌آورمشان.

«به تو گفته‌ام. شب کیفیتی مرموز دارد. شب نوعی رمز و راز دارد که انگار آدم را افسون خود می‌کند. تو فکر کن که در این شب پر رمز و راز، دلبری تب‌آلود هم در بر آدم (هرچند نه چندان آسوده) بخوابد. آنگاه تو بیداری و شب پر اسرارآمیز و نگاه تو به بناگوشی ظریف و موهایی که آشفته، این طرف و آن طرف، بر شانه و صورت ریخته‌اند. تو دست می‌کشی بر پیکر شب. بر پیکر ظلمانی خودت و افکار خودت. بر آن جایی که احتمالاً شاعران و عاشقان دلش می‌نامند. چیزی نمی‌یابی. زیبایی شب همه آوار می‌شود بر سرت. بر پیکرت و اندوه کار خود را می‌کند. اندوه کار خود را می‌کند.

حرف‌ها، دردی را دوا نمی‌کنند. حتی زخم‌ها را هم بیشتر باز می‌کنند. آدم خسته را دچار اشتباه و خسته‌تر می‌کنند. «این نبود آنچه من می‌پنداشتم. این آنی نبود که من شناختم. این راه آن راهی نیست که من می‌خواستم. آه از این اندوه که بر جانم می‌نشیند وقتی تو را اینچنین خسته و تنها می‌بینم.» اینها از سر آدم عبور می‌کنند وقتی حرفی گفته نمی‌شود و یا تعلیق حرف‌های گفته و نگفته هنوز بَر گِرد آدم می‌چرخد. این یأس است. خود یأس است.

سرگشتگی و دیوانگی چون دو پای زخمی و خسته‌ی من، مرا تنها بر شانه‌های این کویر گذاشته. لب‌هایم خشک شده‌اند و از کوله‌ام اندوه و یأس می‌نوشم و می‌خورم. فکر می‌کنم تو يا می‌توانی عاشقش بشوی يا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی خيره ‌شوی به آن بناگوش ظريف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدايی که انگار از تهِ يک سردابِ ظلمانی می‌آيد، بگويی: «تو فشار را اندازه نگير جيگر، خسته می‌شی» و اين را طوری بگويی که انگار داری يکی از اوراد قديمی را مي‌خوانی. همان وردی که بره‌ها می‌خوانند وقتی به پيشاني‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی که من هميشه می‌خوانم. چون هميشه هی تکه‌ای از مرا می‌برند و می‌اندازند جلوی سگ. چون هميشه چيزی در من هست که اضافی‌ست. مطلقاً اضافی*» و راه می‌روم.

از خودم خسته شده‌ام. از بازی‌هایم. نگرانی‌هایم. اشتباهاتم. نه ترسی داشته‌ام که بگویم «اشتباه کردم و متاسفم.» نه در مسیری از نک و نای افتادم. ولی از خودم و از همه چیزی که به خودم مربوط است خسته‌م. دلم می‌خواهد که آدم دیگری درونم فرمان را به دست می‌گرفت. یا آدم دیگری بر این سرای مغز من می‌نشست. کسی که مثل خودم نباشد و آن چه را (شادی!) که می‌جوید، بیابد. آن چه را می‌سازند، خراب نکند. سرگشتگی و دیوانگی‌ام را درونم قفل کند و کسی را با آن نترساند. یا حداقل دلم می‌خواست که درها را می‌بستم. پرده‌ها را می‌کشیدم و می‌نشستم درون خودم. ثانیه‌ها را چون دیوانه‌ای به شادی برای خودم تکرار می‌کردم. ثانیه‌هایی که اندوه و یاس را به کسی ندادم.

اینها را نوشتم که بدانی من به تو فکر می‌کنم. به اندوه و یاسی که همه از من، در تو جوانه زده فکر می‌کنم. اعترافی که کرده‌ام و بارها می‌کنم اما از بار گناه چیزی کم نمی‌شود و هربار بخشی از من زیر بارش گم می‌شود. از بین می‌رود. من برای تو شادی را می‌خواستم و می‌خواهم. همانطور که تو برای من. تو برای من پنجره‌ای هستی که باز شده و من از آن پنجره خودم را می‌بینم. به هیبت دوزخ ایستاده در برابر تو. دشنه‌ای در پهلوی خود دارد و دشنه‌ای دیگر در دست. خودم که سرگشته و دیوانه برابر تویی ایستاده که از اندوه و یاس به امید آرامش گریخته‌ای.تو منِ بیمار را با وجود بیمار بودن خودت، تیمار می‌کنی. این ایثار تو و بزرگی‌ِ توست. اما من چه؟ هزار قناری خاموش در گلو.

*وردی که بره‌ها می‌خوانند | رضا قاسمی

Advertisements

از ترس‌هایم برایت می‌گویم

یک لحظه. یک آن. من آدم ترسویی نبوده‌ام. شاید محافظه‌کار بوده‌ام. شاید سراغ چیزهایی که می‌دانستم کمی آن‌طرف‌تر از خط قرمز است، نرفته باشم. اما ترسو نبوده‌ام. ترسو به آن معنی که از هر چیزی بترسد. مثلا از مار بترسد. از ارتفاع بترسد. از حرف زدن بترسد. از جایی بودن بترسد. ولی دروغ چرا. از خیلی از سختی‌های زندگی‌ام ترسیده‌ام. از تنها ماندن نترسیده‌ام ولی همیشه از «با آدم اشتباهی بودن» ترسیده‌ام. از رفتن نترسیده‌ام ولی همیشه از اینکه بگویم من دارم می‌روم ترسیده‌ام. همیشه هم همین ترسم کار دستم داده. زخم زده و خورده‌ام. از لحظاتی که فکر می‌کردم در پس پیچ تاریخی آن لحظه، خطری نشسته که به مرگ نزدیکم می‌کند، خیلی ترسیده‌ام.

یک لحظه. یک آن. دست‌هایم محکم بود اما آنجایی که مغزم به دستم فرمان صادر می‌کرد سست شده بود. در همان یک لحظه. قبل‌ترها برای فرار از ترس‌هایم، ترس‌هایی که توصیفی از آن‌ها ندارم، ترس‌هایی که عموما در «رابطه» دچارش می‌شدم، خشم سراغم می‌آمد. هرچند فکر می‌کنم خشم برای آدم‌های درونگرا و آرامی مثل من باید چیز معمولی باشد. چون ما با موضوع مستقیم برخورد نمی‌کنیم. می‌گذاریم آن لحظه بگذرد. خشمش جایی د ر د ر و ن‌مان فروکش کند تا آرام بمانیم. دریغ از اینکه این ته‌نشین شدن خشم بعدا منجر به خشم بدتری می‌شود. آن روزها این نوع «پَسیو» خشم آمده بود تا ترس‌های زندگی را هم برایم فروبنشاند. آدم خشنی شده‌ بودم. چهره‌ی تلخی برای خودم ساخته بودم. اما ترس‌هایم کمتر نشد. مثل خشم‌هایم عمیق‌تر شد.

همان یک لحظه. من معلق بین زمین و هوا، تاب می‌خوردم. بدون اطلاع قبلی بَسکت را بلند کرده بودند. تنها بودم و وزنم باعث شده بود رو به دریا کج شوم. در یک آن. در یک لحظه چیزی از ذهنم گذشت. دست‌هایم محکم تور‌ را گرفته بود. مغزم سست شده بود. اعلام پایان می‌داد. نمی‌شود مرز دقیق تعیین کرد. مدتی‌ است اوضاع عوض شده. حالا خشمگین نیستم. ترس‌هایم از همه چیز بیشتر شده. ترجیح می‌دهم از خانه بیرون نروم. سرکار نروم. ترجیح می‌دهم با کمتر کسی دمخور شوم. همان راه‌های همیشگی را بروم. همان کار‌های همیشگی را بکنم. خلاقیت‌های کوچکی که برای خودم داشته‌ام تا روزهایم را رنگی زده باشم، کم کم بی‌مزه شده‌اند. انبوه کارها روی دستم مانده که انجام نمی‌دهم. فکر می‌کنم شاید این‌ها همه از نوعی ترس عمیق‌تر باشد که سال‌هاست در جانم ریشه کرده. شروعش شاید چند ماهی قبل از آغاز دوره سربازی باشد. شاید از حضور آخرین آدم‌ اشتباه در زندگی‌ام. یا بعدتر که همان آدم به نوعی دیگر راهش را در زندگی‌ام باز کرد. اما چیزی که مهم است ترس‌هایی است که جدی‌ترند. عمیق‌ترند و احساس می‌کنم از زندگی‌ای که آدم‌های عادی دارند بیشتر مرا دور می‌کند. (وات د فاک واقعا!)

اوج این دهشت د ر و نی اما امروز بود. همین روزی که دارم این‌ها را می‌نویسم. موظف به خدمت در صنعت نفت شده‌ام. از روزی که آمده‌ام جزیره از رفتن به دریا ترسیده‌ام. از سکو‌های دریایی ترسیده‌ام. از این دریای خوش‌رنگ ترسیده‌ام. برای رفتن روی دکل از جزیره با شناور مسافربری می‌رویم. شناور که به سکو می‌رسد چیزی به اسم بسکت از بالا پایین می‌آید و ما باید وارد آن شویم و بعد ۴۰ تا ۵۰ متر بسکت را بلا بکشند تا در سکو مستقر شویم. چیز ترسناکی ندارد. کمی شبیه فان‌فار است که اتفاقا از آن لذت می‌برم. اتفاق امروز اما فرای این‌ها بود. باید از سکو پیاده می‌شدم به جزیره می‌آمدم. بسکت ناگهانی مرا از بالا بلند کرد تا روی کشتی بگذارد. تعادلم را کمی از دست دادم. تنهایی توازن بسکت به هم ریخته بود و باعث شد کج شوم. در نقطه اوج که صد متری از سطح دریا بالاتر بودم، ناگهان مغزم سست شد. فرمانی در تنم، در دست‌هایم از جایی می‌آمد که بسکت را ول کن. کار تو تمام است. خودت توری را ول کن. دست‌هایت را باز کن. در همان یک لحظه، که گاهی همین یک لحظه‌ها انگار از تمام عمرت طولانی‌تر و پراتفاق‌تر می‌شود، جسمم تصمیم گرفت نفس‌های عمیق بگیرد. کام‌هایی عمیق از اکسیژن. مغز نظاره‌گر بعد از اینکه روی کشتی پیاده شدم و خدمه کشتی وسایلم را برداشتند تازه به ‌خودش آمده بود و از همان موقع درگیرش شد.

اتفاق امروز نشانم می‌دهد که این مسیر، این سرکوب ترس‌های کوچک و بزرگ در زندگی‌ام با خشم و عشق و چیزهایی که داشته‌ام درست نبوده. به کرختی‌ای دچارم کرده که لازم است در موردش تصمیم درستی بگیرم. دریا خوش‌رنگ و فریبنده بود. چند ثانیه معلق بودم اما فقط یک لحظه و در همان یک لحظه. آن ترس همیشگی، مرگ،‌ را در تلالو موج‌های دریا دیدم.

امیلی، می‌دانی؟

می‌دانی، همه‌ش درگیر لحظاتی هستیم در زندگی باید با آن کنار بیاییم. همه‌ش درگیر راهی هستیم که ناگزیر باید طی شود. ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و سال‌ها و قرن‌هایی که از ما عبور می‌کند بدون اینکه لااقل، دستی برایمان تکان دهد. از دست دادن عزیز‌ترینانمان را باید قبول کنیم. شکست‌های زندگی را باید قبول کنیم و با آن کنار بیاییم. سختی‌های عجیبی که عجیب گرفتار زندگی‌های ما شده‌اند را ناگزیر بپذیریم و خم به ابرو نیاوریم. دیگر از فرصت‌ها نگویم. از آدم‌های اشتباهی که در زندگی آدم می‌آیند و بخشی از روح و روان را می‌کَنند و می‌برند. بعد باید حسرت آنهایی را بخوریم که راهشان ندادیم به اندرونی زندگی‌مان. حسرت آدم‌هایی را باید بخوریم که می‌شد نان شادی‌هایمان را بی‌دریغ با هم تقسیم کنیم و این سال‌ها را با آن‌ها بگذرانیم. نشدن انگار بخشی از دی‌ان‌اِی روزهای ماست. نمی‌شود که آنگونه که می‌خواهی باشد. نمی‌شود که لااقل تلاشی بکنی برای زندگی‌ات. نمی‌شود که تغییرش دهی و ناچاری، ناگزیری که تحملش کنی، با آن کنار بیایی و این راه را طی کنی.

هرچند که خوب یاد گرفته‌ایم این لحظات را درک کنیم. این نشدنها را تحمل کنیم و با آن کنار بیاییم اما بهای آن را باید بدهیم. با شب‌های بی خوابی و درد‌هایی که نمی‌دانیم از کجا می‌آیند و گریبان‌مان را می‌گیرند. یاد گرفته‌ایم که نه تنها بهای هر لحظه وجد را، بلکه بهای هر لحظه حزن را هم باید با رنج درون بپردازیم.

برای نرگس، دوست وبلاگ‌نویس قدیمی که با تقریب خوبی محال ممکن است این را ببیند و بخواند. برای نرگس و گلدانش که گم شد.

DSC_0224.jpg

©

افسردگی بدون سلفی یا گم شده در متن

پر شده‌اند. همه‌جا هستند. آدم‌ها را می‌گویم. در واقع عکس‌هایشان را. عکس‌‌ها و سلفی‌هایشان شاد و خندان‌شان. دور‌همی‌ها و یهویی‌هایی که به اشتراک می‌گذارند. با لبخند و گاهی خنده و بیشتر اوقات با ادا و اطوارها و بازی‌های صورت. وقتی که می‌خورند. می‌نوشند. دست‌های همدیگر را گرفته‌اند. کنار هم خوابیده‌اند. کنار هم و با هم می‌رقصند. کافه می‌روند. پشت رُل ماشین نشسته‌اند. در هر وضعیت روزمره‌ و ویژه‌ای از خودشان عکس می‌گیرند و به اشتراک می‌گذارند. با خنده‌ها و لبخند‌های زیبا و دلربا و خوشحال. بعد منتظر لایک می‌مانند. منتظر تعریف در کامنت‌ها. منتظر دایرکت‌ها و پی‌وی‌ها. همه‌شان بهترین دوست‌ها را دارند. بهترین لحظه‌ها را با عزیزانشان می‌گذرانند. همه‌شان قلب‌هایی شاد و قرمز و سالم دارند. هر عکسی را که نگاه کنی بهترین لحظه‌ي زندگی عکاسش و دور و بری‌هایش را ثبت کرده.

– حالم یجوری شده که مثلاً الآن پرانرژی و خوشحالم. به هر چی که بگی می‌تونم بخندم و باهاش جُک درست کنم. می‌تونم یه کاری کنم باهم حسابی خوش بگذرونیم. ولی شاید یه ساعت یا دو ساعت دیگه ورق برگرده. یهو بغض می‌کنم. تپش قلب می‌گیرم. دلم می‌خواد دراز بکشم و بلعیده شم توی زمین. توی سرم همه چی خالی میشه و من فقط می‌خوام تموم شه این لحظه.

اما واقعاً شادند؟ همین عکاس‌ها و سلفی بگیر‌ها را می‌گویم. واقعاً راست می‌گویند؟ نمی‌دانم چرا، اما به نظرم چیزی درون چشم‌هایشان دارد دروغ‌شان را برملا می‌کند. عمق نگاه‌شان می‌گوید از چیزی، لابد تنهایی، لابد افسردگی، لابد غم، لابد دیده نشدن، لابد گذشتن و نرسیدن، زمان، پیری و مردن، می‌ترسند. از چیزی فرار می‌کنند. راه‌شان خندیدن و یهویی سلفی گرفتن است. اینطور می‌خواهند شادی‌شان را واقعی کنند. اینطور است که همه جا را پر کرده‌اند و هربار که من می‌بینمشان، چیزی توی گلویم خراش می‌اندازد و چشم‌هایم می‌سوزد. اینطور است که می‌خواهم هیچ‌جا نباشم.

+ الآن یه مدت شده. انگار آتوپایلوت مغزم روشن شده باشه. خودمم دیگه حسش می‌کنم که این آدمی که میره و میاد و میخنده و حرف میزنه و میخوره و سیگار میکشه و میشاشه فقط یه پوسته‌ست. یه پوسته کاغذی بی‌اهمیت که روحش رفته توی غار. گوشه‌ای دراز کشیده و فقط می‌خواد که بخوابه. کاش بتونه بخوابه.

رابطه معنی‌داری بین افسردگی و سلفی گرفتن وجود دارد. خودتان سرچ کنید و بخوانید.

برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم

من از آن‌هایی هستم که معمولاً همه چیز را نگه می‌دارم. تمام چت‌ها، ایمیل‌های رد و بدل شده، عکس‌ها و تصاویری که داده و گرفته‌ام، آهنگ‌ها و موزیک‌ها، اس‌ام‌اس‌ها، نامه‌ها (در معدود مواردی که کسی برایم نامه نوشته) و حتی دست‌نوشته‌های احمقانه‌ای که سال‌های دور و نزدیک نوشته‌ام و چیزهای دیگری از این دست. فکر می‌کنم همه‌ی این چیزهای کوچک رابطه «من» با بقیه را تعریف می‌کنند. از این مهم‌تر، از نگاهی بالاتر، این‌ها همه بخشی از من بوده‌اند که از خودم نشان داده‌ام. «من»ی که مطمئناً با گذشت زمان ثابت نمی‌ماند. اما بازهم این چیزها یک طرح کلی‌ای از «من» به من نشان می‌دهد. از تغییر «من» می‌گوید. از اینکه چه‌طور فکر می‌کرده‌ام. چگونه تعامل داشته‌ام. چه گفته‌ام و منظورم چه بوده. چه زخم‌هایی خورده‌ام و چه درس‌هایی گرفته‌ام. چه چیزهایی را از خودم جا گذاشته‌ام. این «چیزهایی» که آن‌ها را درون جعبه‌ای فرضی در سرم نگه می‌دارم پر است از تکه‌هایی که حالا ندارمشان. یا به کسی دادمشان، یا از من گرفته شده و یا با/بدون آگاهی آن‌ها را جا گذاشته‌ام.

گاهی که به سرم می‌زند و فکر می‌کنم خودم را گم کرده‌ام، برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم. ولی راستش را بگویم، بیشتر خودم را گم می‌کنم و خسته می‌شوم. شاید من، «خود»م را جای دیگری جز گذشته گم کرده‌ام. شما «من» را ندیده‌اید؟

DSC_0327.jpg

عکس از خودم. لطفاً جای دیگری استفاده نکنید. © A.Bagheri – Tehran, 2016

به سوی امر مبتذل

می‌خواهم شاد باشم. هرچند شادی را امر مبتذلی حساب کنم باز هم می‌خواهم شاد باشم. شاید لازم است برای خودم تعریف کنم که شادی «نیروانا» نیست و دی‌جی‌تباست. احتمالاً باید بنشینم و حساب کنم که این شادی شامل مقادیر زیادی بی‌خیالی، حواله کردن همه چیز به چپ، خوش‌گذرانی‌های دم‌دستی و چیزهایی از این قبیل است. اینطور دیگر نه از هجمه خاطرات و عواطف حجیم و غلیظِ غلط‌کردن‌ها و گه‌خوردن‌ها خبری نیست نه از پوچی‌های بیهوده آخر شبی و قطعاً نه از سروصداهای مرموز و موزی درون سرم. دستکم اینطور خیال می‌کنم که همه این چیزهای «بد» از بین خواهند رفت. احتمالاً خرجی هم ندارد به آن صورت. شیشه مشروبی و پلنگی از منطقه پهلوان‌پرور غرب تهران! دوای دردی باید باشد این شادی!

عنوان خبر: گوزن زردی که به آن تجاوز شد

می خواهم قی کنم روی همه چیز. روی این زمین، این خاک و این هوا. همه ی این درخت های خوشحالی که با جریان باد همنوازی بهار را اجرا می کند. روی همین ابرهایی که هر لحظه نگاهشان می کنی شکلی دارند. می خواهم روی این نور لَوندی که به زمین می خورد و این شبی که ماهش با ابرها عشق بازی می کند بالا بیاورم.

من در خیابان های پایتخت قدم می زنم و از بهار لذت می برم. از خنکای مخصوص این روزها. از زیبایی خیابان ها. از دانشگاه خارج می شوم. امیرآباد را تا انتها می روم. از شانزده آذر قدم زنان وارد ابن سینا و ایتالیا و وصال می شوم. نفس می کشم و زیبایی این روزها را با تمام توانم نفس می کشم. اگر هوس چای و کلوچه کنم کجا بهتر از پارک لاله؟! اگر بخواهم خودم را به فنجان قهوه ای دعوت کنم، همه کافه های زیبای ولیعصر می شود خانه ام. من بی هوا، بدون اینکه چیزی بدانم، قدم می زنم.

کثافتی که این روزها را گرفته انتها ندارد. فقط هم مخصوص این روزها نیست. همیشه بوده. گاهی اینچنین بویش بالا می زند و درون تمام شیارهای مغز آدمی نفوذ می کند. کثافتی که با نفوذش تناقض عجیبی می سازد. روزهای زیبای بهاری، کثافتی که تا روح آدم نفوذ می کند.

خبر به آدم می رسد. خبر راهش را پیدا می کند. حتی آدمی که نمی خواهد چیزی ببیند و بشنود و بگوید و سرش را درون درخت ها و لاله های بهاری فرو کرده هم ایمن نیست. خبر «گوزن زرد» می رسد. خبر «ستایش» می رسد. بالاخره می فهمد که نیمی از مردم را به خاطر لباسشان می گیرند. می داند که سرمایه مردم، عمر و جان مردم چطور تلف می شود. کثافت را می بیند که از لابه لای همین درخت ها و خیابان ها بالا می زند.

باید روی همه چیز قی کنیم. دسته جمعی بالا بیاوریم روی این بختک لعنتی. هر چه دود و گوگرد درون ریه هایمان انبار شده خالی کنیم. بعد بنشینیم، ببینیم و فکر کنیم که با این کثافت چه باید کرد.

 

ای آوار، ای سیل مصیبت بار

آمدم کمدها را تمیز کنم. بهار داشت به پنجره می زد و صدایی که خیلی هم واضح نبود توی دلم می گفت باید بجنبی و خانه ت را تمیز کنی. برای دست به سر کردن این صدا هم که شده، آمدم کمدها را تمیز کنم. کتاب ها را. لباس های آویزان را. بروشورهای تیاترها و بلیط های فیلم ها. نوشته ها. نگاتیوها.

تا رسیدم به گوشه قفسه ای که آخرین بار دو سه سال پیش به خرت و پرت هایش نگاه کرده بودم. از اولین چیزهایی که سین برایم گرفته بود تا تک تک خاطراتی که با هم داشتیم همانجاست. عروسکی که برایم درست کرده بود. عروسک دست هایش دراز بود و قرار بود هروقت دلتنگش شدم دست هایش را به نیابت از دست های سین دور گردنم ببندم و انگار کنم که سین بغلم کرده. اسباب بازی های کوچکِ تخم مرغ های شکلاتی کیندر که همه آنها را، هر بار، با ناز و ادا و اطواری که خاطره شده بود برایم خریده. یک جعبه کوچک با روبانی که به ظرافت روی آن زده و داخلش را پر کرده از صدف هایی که خودش از ساحل خلیج دست چین کرده و برایم فرستاده. نقاشی هایی که برایم کشیده بود. از همه اینها بدتر نامه هایی است که اوایل برای هم می نوشتیم. حرف هایی که سعی می کردیم مثلِ عاشق های توی فیلم ها بهم بزنیم و دست آخر چیزی که نوشته می شد جملات کمیکِ تقلیدی ای بودند که وسط های نوشته کاملاً از رمق می افتاند. اما حالا همه اینها ناگهان برایم تراژدی شد. نه به این خاطر که سین دیگر نیست. اینکه سین نیست بیشتر از هر چیزی انتخاب خودم است. کمی سنگ دلی است اگر بگویم دلم هم حتی برای سین تنگ نشده ولی فهمیده ام که رابطه م با سین تمام شده. اما این آوار ناگهانی تراژدی چیست؟

همه یادگاری ها را جمع کردم. جعبه کفش خالی آوردم و مرتب و با دقت همه آن ها را درون جعبه چیدم. هر کدام را با وسواس خاصی که انگار عزیزی را دفن می کنم درون جعبه گذاشتم. کار که تمام شد در جعبه را بستم. آن را گذاشتم آخر یکی از قفسه ها و رویش را با مجله و کتاب پوشاندم. به فکر این افتادم که سیگاری بگیرانم. از ذهنم گذشت که دفعه دیگر معلوم نیست کی این جعبه را باز کنم. از خودم پرسیدم ممکن است آن وقت اوضاع زندگی ام چطور باشد؟ آیا بازهم تراژدی روی سرم آوار می شود؟ صدایی که اینبار واضح تر است جواب می دهد که بله. این حس خالی بودن د ر د ر و ن من ناشی از زمانی است که گذشت. ربطی به شخص سین ندارد. این جای خالی از روزهای سپری شده ای است که دیگر برنمی گردند. فارغ از اینکه معاشرت من و سین چقدر بالا و پایین داشت. این یادگاری ها را هر وقت دیگر دست بگیرم، برای آن «منی» که بودم دلم تنگ می شود. آن تصویری از خودم که سایه ای از سین کنار سایه خودم ساخته بودم و بعدتر فهمیدم هیچکس نمی تواند آنطور که من می پنداشتم، باشد.

نامبرده ادعایی ندارد

این که چیز عجیبی نیست، من تو را، وی را، شما را، ایشان را، آنها را، اینها را و خلاصه بقیه را از زاویه دید خودم می بینم. من با تو آشنا می شوم، آرام آرام خلقیاتت را میشناسم و آرام آرام برایم شکل می گیری. اما این شکل گرفتن تو برای من، با شکل گرفتن تو برای او فرق دارد و این را همه می دانیم و چیز عجیبی نیست. اما چرا پیش خود خیال می کنیم که آنچه که از شما شناخته ایم دقیقاً همان چیزی است که در کنه وجودی شماست؟ شاید منشا همه دشواری های معاشرت با بقیه انسان ها یک سرش هم به همین وصل باشد. تو آدم خودشیفته ای هستی. تو بقیه را از بالا نگاه می کنی. تو مهربانی. تو نیستی. تو هستی. اینها همه از نگاه من است. از نگاه او ممکن است همه چیز ناگهان تغییر کند. بنابراین من را به چوب نگاه خودت نزن.

و من هرگز نمی‌گویم دوستت دارم.

… تجربه زیستنِ زندگی‌های گوناگون از چشم یک فرد. کسی که لحظه‌های بودن را در زندگی می‌جوید. زوایای روزها را سخت می‌کاود. تجربه زیستن در اتاقی تاریک و تنها. خانه‌ای بزرگ و پرجمعیت در نیمه‌های شبی، وقتی همه خوابند. تجربه اولین‌ها. اولین معاشقه. اولین پک‌های سیگار. اولین جرعه‌های فراموشی. تجربه درد و رنج. شادی و خوشی. زیستن اولین‌ها تا لحظه‌های آخر. انتها. انتهای یک بوسه. انتهای یک معاشقه. انتهای یک جدل و مرافعه. انتهای یک عشق. مرور همه‌ی استمرارها. مرور خاطراتِ لحظه‌های روزها. جرعه‌ای قهوه، پلکی و گذر همه‌ی چیزهایی که بر پیکره‌ی ذهن باقی مانده. همه‌ی نقش‌ها و زخم‌ها. گذر از یک زندگی و انتظار برای زندگیِ دیگری. جستجوی خاطراتِ از دست رفته و رؤیاهای نرسیده. نقش بازی کردن در قالب یک دروغ و پنهان کردن حقیقت در پستوی خانه. راست بودن و نقاب از چهره انداختن. ثانیه‌هایی که می‌گذرد و باری که بر دوش می‌گذارد…

… و تحمل کردن سبکیِ تمام‌نشدنی هستی…