به مچ دستم نگاه می‌کنم

یک جمله‌ی نسبتاً معروفی است منسوب به صادق هدایت؛ از این‌هایی که معمولاً پیامکی به دستِ آدم می‌رسد. اینکه کسی ممکن است در بیست سالگی بمیرد ولی در هفتاد سالگی دفنش کنند. فکر می‌کنم یک سطحی از این جمله را فهمیده‌ام. اتفاقی برایم نیفتاده. سالم هستم. هم جسمی، هم روحی (انشاالله البته!). نشکسته‌ام. اما فکر می‌کنم چیزی در من دارد می‌میرد. چیزی درونم دارد محو می‌شود. با هر پمپاژ. هر ضربان. از روی رگ‌های تیره و برآمدگی رگ‌های ناپیدا و اندک ضربانی که از زیر سه انگشتم لمس می‌کنم، می‌توانم بگویم. فکر می‌کنم آن بخشی از من که می‌نوشت. گاهی نقاشی می‌کشید. حوصله‌ای برای کتاب خواندن داشت، دارد محو می‌شود. چرایش را نمی‌دانم. شاید می‌دانم اما نمی‌خواهم با خودم بگویم. نمی‌خواهم پیش خودم، یا هر کس دیگری، «اعتراف» کنم که شکست خورده‌ام. من آن نبوده‌ام که فکر می‌کردم. اما نوشتن و گفتن و اعتراف کردن اینها فقط «ماجرا» را پیچیده‌تر می‌کند. ماجرایی که همینطور افعی‌وار چنبره زده و جایی در آینده منتظر من نشسته.
***
به مچ دستم نگاه می‌کنم. من که فرقی با بقیه ندارم. پس چرا حس می‌کنم این دست‌های من باید کاری می‌کرده که نکرده. در این مدت که ننوشته‌ام چیزی درون این دست‌ها، روی این مچ‌ها نقش بسته. شاید. شاید فقط احساسی شده‌ام. اما می‌دانم، من یا دست‌کم بخشی از من کم کم دارد محو می‌شود. با هر ضربان. با هر تیک تاک.

ت

شک نکنید که تنهایی نه یک حالت گذار، نه یک بیماری، نه یک حس زودگذر، نه یک همنشین موقت است که می آید و می رود. اینگونه هم نیست که بیاید و نرود. تنهایی نه می آید و نه می رود. تنهایی جزئی از ذات بشر است. شاید بشر جزئی از ذات تنهایی است. تنهایی از اول بوده، بعد آدم ها آمدند و رفتند. تنهایی اما مانده. همانطور که بوده. همانطور که خواهد بود.

پ.ن. یکی از صورت های تنهایی توضیح خویشتن به دیگرانی که از قضا نزدیک تر از نزدیک هستند، است. صورت ناگواری که لخت عریان نشان می دهد اگر توضیح ندهی، تنها میمانی. اگر توضیح بدهی و فرد بداند یا نداند که چه می گویی در سطحی دیگر تنها می مانی.

یک اعتراف دوستانه بکنم؟!

یک سری اعتراف دوستانه داریم که ماها برای دوستانمان می گوییم. معمولاً چیزهایی در مایه های اینکه فلان دوست را دوست داریم، کشش به فلان فرد آشنا داریم، با فلان رفیق خوابیده ایم و به بهمان دوست خیانت کرده ایم و دروغ گفتیه ایم. چیزهایی که اساساً نه در محتوا، که شاید خیلی هم ساده و بچگانه هم باشد، بلکه در اثری که روی خودآگاه و ناخودآگاهمان گذاشته عمیق است. اینها بیشترین تاثیر را روی کسی که می شنود ندارد. اصلاً ربطی به کسی که می شنود ندارد. اصلاً چیزهایی هستند که صرفاً به کسی می گوییم که «می شناسیمش». اینها در واقع شاید اعترافاتی هستند که جرات نداریم به خودمان بگوییم. به بقیه می گوییم. بقیه می شنوند و فراموش می کنند. ما از زبان خودمان می شنویم و هیچوقت تک تک هجاهایی را که از دهان و دندانمان بیرون آمده فراموش نمی کنیم. این حرف ها، حرف های خودمان و نه بقیه، ما را تکان می دهد. شاید بهتر است اعترافی هم اگر داشته باشیم جایی، به کسی، حتا به سنگ هم، نگوییم.

شاید.

لحظاتی هستند که از دریغ سرشارند. از حسرت و دریغ. حسرت و دریغی که مولود خیلی چیزها می توانند باشند. حتی مولود همان لحظات. لحظاتِ انسان، که حتی اگر آنچنان هم از آنها دُرّ و گهر نبارند، باز هم مالِ او هستند و از دستانش می ریزند. دریغ نداشتن چیزی، دریغ نبودن کسی، دریغ نبودن. لحظاتی که شنل تاریکی بر پهنای خلقیات انسان می افتد. شاید نویسنده می نویسد تا دریغش را درمان کند. شاید نویسنده می نویسد که از دریغ فرار کند. لحظات را آنگونه که می خواهد بسازد و آزادی را آنگونه که طلب دارد دریابد. شاید کار نویسنده همین است. اگر چیزی می نویسد از قدرت دریغ و حسرت و چه بسا حسادت آن باشد که می نویسد. شاید. شاید …

شماره دوم.

از آن دسته ام که خیلی وقت ها ساکت نشسته و بیرون را نگاه می کند. نه اینکه الزاماً چیز خوبی باشد. جمله کاملاً خبری است. مثلاً طی سال های گذشته، سالهایی که همه در گودر و روزهای اوج وبلاگستان و سیصد و شصت پر جنب و جوش بوده اند من فقط مخاطب خاموش بوده ام. سال های بعدش هم که همه توییتر و پلاس و فیسبوک را ساختند بازهم من خاموش بودم. منظورم از خاموش این است که ملت را فالو می کردم، پست هایشان را می خواندم، عکسهایشان را میدیدم، اینتراکشنشان را با بقیه می دیدم و خب واکنشی هم نشان نمی دادم. البته بدیهی است که تا جایی که فرد برای عموم یا دوستانش، خودش فضا را باز می گذاشت می دیدم. حافظه ام پر از پست هایی وبلاگ های معروف و مهجور. از چرت پرت های فلان سلبریتی تا چس ناله های فلان یکی. شعرها و داستان ها و یادداشت های همه را می خواندم. حالا این تاریخ دست من را برای یک سرگرمی عجیب باز گذاشته. اینکه می نشینم و دغدغه های گذشته شان را با الآن مقایسه می کنم. امان از تغییرات جور واجور، کم و زیاد، با ربط و بی ربطی که می بینم، امان … .