یادداشت

برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم

من از آن‌هایی هستم که معمولاً همه چیز را نگه می‌دارم. تمام چت‌ها، ایمیل‌های رد و بدل شده، عکس‌ها و تصاویری که داده و گرفته‌ام، آهنگ‌ها و موزیک‌ها، اس‌ام‌اس‌ها، نامه‌ها (در معدود مواردی که کسی برایم نامه نوشته) و حتی دست‌نوشته‌های احمقانه‌ای که سال‌های دور و نزدیک نوشته‌ام و چیزهای دیگری از این دست. فکر می‌کنم همه‌ی این چیزهای کوچک رابطه «من» با بقیه را تعریف می‌کنند. از این مهم‌تر، از نگاهی بالاتر، این‌ها همه بخشی از من بوده‌اند که از خودم نشان داده‌ام. «من»ی که مطمئناً با گذشت زمان ثابت نمی‌ماند. اما بازهم این چیزها یک طرح کلی‌ای از «من» به من نشان می‌دهد. از تغییر «من» می‌گوید. از اینکه چه‌طور فکر می‌کرده‌ام. چگونه تعامل داشته‌ام. چه گفته‌ام و منظورم چه بوده. چه زخم‌هایی خورده‌ام و چه درس‌هایی گرفته‌ام. چه چیزهایی را از خودم جا گذاشته‌ام. این «چیزهایی» که آن‌ها را درون جعبه‌ای فرضی در سرم نگه می‌دارم پر است از تکه‌هایی که حالا ندارمشان. یا به کسی دادمشان، یا از من گرفته شده و یا با/بدون آگاهی آن‌ها را جا گذاشته‌ام.

گاهی که به سرم می‌زند و فکر می‌کنم خودم را گم کرده‌ام، برمی‌گردم تا خودم را پیدا کنم. ولی راستش را بگویم، بیشتر خودم را گم می‌کنم و خسته می‌شوم. شاید من، «خود»م را جای دیگری جز گذشته گم کرده‌ام. شما «من» را ندیده‌اید؟

DSC_0327.jpg

عکس از خودم. لطفاً جای دیگری استفاده نکنید. © A.Bagheri – Tehran, 2016

Advertisements

از همتون متنفرم!

کتابی که الآن می‌خوانم اسمش «کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم» است. از سری کتاب‌های تجربه و هنر زندگی که خشایارخان دیهیمی سرپرستی این مجموعه را برعهده دارد. جلد سرخی به علامت سرخی کمونیسم دارد و یادداشت‌های روزنامه نگاری از کرواسی است. همه‌ی یادداشت‌های کتاب انگار مخلوطی از خاطره‌نویسی و گزارش‌نویسی است. در مورد تجربه‌های زندگی اروپای شرقی کمونیستی و البته در مورد زنان. درواقع زندگی زنان در اروپای شرقی فلان. هر برگ کتاب را که می‌خوانم چیزی درونم بیدار می‌شود. می‌خواهم بگویم آن چیز چیست ولی کمی سخت است. قطعاً همزادپنداری نیست. چون زندگی ما هیچوقت آنطور نبوده. ترحم هم نیست. ترحم برای کسانی که مرده‌اند، برای تاریخ، بیهوده است. شاید خشم باشد بجای ترحم. اما این هم توضیح کاملی نیست. خشم من که کار به جایی نمی برد. شاید چیزی است میان همه اینها. چیزی بین همزادپنداری، ترحم و خشم. اما مطمئنم که این‌ها برای نویسنده و آدم‌هایی که نویسنده می‌گوید نیست. برای خودم است. هر برگ را که می‌خوانم، حسرتی را لابه لای واژه‌های نویسنده می‌بینم که خیلی شبیه زندگی خودم(خودمان) است. حسرت ماشین لباسشویی (دست‌‌کم در بازه‌ای از زندگی‌مان)، حسرت ماشین بهتر، صابون خوشبوتر، تیغ ریش‌تراشی بهتر، اینترنت بهتر، حقوق بیشتر، سینماهای مجهزتر با فیلم‌های بهتر، روزنامه‌های راحت‌تر، زندگی بهتر. حسرتِ من با حسرتِ نویسنده مخلوط می‌شود و چیزی را درونم تکان می‌دهد.
***
سه چهار سالِ پیش، فیلم خداحافظ لنین را دیدم. چیزی در مایه‌های همین کتاب بود. فروپاشی آلمان شرقی و دیوار برلین و وارد شدن شرقی‌ها به دنیای کوکاکولا، مارلبورو و هالیوود. اینجا را از «اسلاونکا دراکولیچ» نقل می‌کنم (با کمی تخلیص، آنجور که خودم می‌خواهم) که در ادامه این فروپاشی و «عادی» شدن زندگی مردم بلوک شرق چه می‌شود:

«می‌دانم که امروز دیگر در غرب «پایان کمونیسم» حرف تازه‌ای به حساب نمی‌آید و واقعیتی مسلم محسوب می‌شود. وقتی این عبارت را در روزنامه‌ها می خوانی به نظر خیلی خوب و عالی می‌آید. اما واقعیت چیز دیگری است، واقعیت این است که کمونیسم هنوز به جای خود باقی است؛ کمونیسم هنوز در رفتار مردم، حالت چهره شان و طرزفکرشان تداوم دارد. مردم همچنان در همان آپارتمان‌های کوچک و شلوغ زندگی می‌کنند، سوار همان اتوموبیل‌های نامطمئن می‌شوند، همچنان نگران سلامتی فرزندان رنگ پریده‌شان هستند، سر همان کار ملال‌آور می‌روند و همان غذای بی کیفیت را می‌خورند. زندگی هنوز همان سکون فرساینده را دارد؛ زندگی چیزی است که باید تحملش کرد، نه چیزی که بتوان از آن لذت برد. هنوز تا پایان کمونیسم راه بسیاری مانده چون کمونیسم یک موقعیت ذهنی است. قدرت سیاسی ممکن است یک شبه دست به دست شود، زندگی اجتماعی و اقتصادی ممکن است به سرعت از آن تبعیت کند، اما شخصیت آدم‌ها، که تحت یک حکومت کمونیستی شکل گرفته به این سرعت تغییر نخواهد کرد. ارزش‌های خاص و شیوه بخصوصی از تفکر و درک جهان چنان در عمق وجود و شخصیت مردم رسوخ کرده که معلوم نیست خلاصی از آنها چقدر زمان ببرد.»

ــ کمونیسم رفت، ما ماندیم و خندیدیم/ اسلاونکا دراکولیچ/ رویا رضوانی/ نشر گمان/ ص26 و 27

***
خداحافظ لنین؟!

به مچ دستم نگاه می‌کنم

یک جمله‌ی نسبتاً معروفی است منسوب به صادق هدایت؛ از این‌هایی که معمولاً پیامکی به دستِ آدم می‌رسد. اینکه کسی ممکن است در بیست سالگی بمیرد ولی در هفتاد سالگی دفنش کنند. فکر می‌کنم یک سطحی از این جمله را فهمیده‌ام. اتفاقی برایم نیفتاده. سالم هستم. هم جسمی، هم روحی (انشاالله البته!). نشکسته‌ام. اما فکر می‌کنم چیزی در من دارد می‌میرد. چیزی درونم دارد محو می‌شود. با هر پمپاژ. هر ضربان. از روی رگ‌های تیره و برآمدگی رگ‌های ناپیدا و اندک ضربانی که از زیر سه انگشتم لمس می‌کنم، می‌توانم بگویم. فکر می‌کنم آن بخشی از من که می‌نوشت. گاهی نقاشی می‌کشید. حوصله‌ای برای کتاب خواندن داشت، دارد محو می‌شود. چرایش را نمی‌دانم. شاید می‌دانم اما نمی‌خواهم با خودم بگویم. نمی‌خواهم پیش خودم، یا هر کس دیگری، «اعتراف» کنم که شکست خورده‌ام. من آن نبوده‌ام که فکر می‌کردم. اما نوشتن و گفتن و اعتراف کردن اینها فقط «ماجرا» را پیچیده‌تر می‌کند. ماجرایی که همینطور افعی‌وار چنبره زده و جایی در آینده منتظر من نشسته.
***
به مچ دستم نگاه می‌کنم. من که فرقی با بقیه ندارم. پس چرا حس می‌کنم این دست‌های من باید کاری می‌کرده که نکرده. در این مدت که ننوشته‌ام چیزی درون این دست‌ها، روی این مچ‌ها نقش بسته. شاید. شاید فقط احساسی شده‌ام. اما می‌دانم، من یا دست‌کم بخشی از من کم کم دارد محو می‌شود. با هر ضربان. با هر تیک تاک.

شماره دوم.

از آن دسته ام که خیلی وقت ها ساکت نشسته و بیرون را نگاه می کند. نه اینکه الزاماً چیز خوبی باشد. جمله کاملاً خبری است. مثلاً طی سال های گذشته، سالهایی که همه در گودر و روزهای اوج وبلاگستان و سیصد و شصت پر جنب و جوش بوده اند من فقط مخاطب خاموش بوده ام. سال های بعدش هم که همه توییتر و پلاس و فیسبوک را ساختند بازهم من خاموش بودم. منظورم از خاموش این است که ملت را فالو می کردم، پست هایشان را می خواندم، عکسهایشان را میدیدم، اینتراکشنشان را با بقیه می دیدم و خب واکنشی هم نشان نمی دادم. البته بدیهی است که تا جایی که فرد برای عموم یا دوستانش، خودش فضا را باز می گذاشت می دیدم. حافظه ام پر از پست هایی وبلاگ های معروف و مهجور. از چرت پرت های فلان سلبریتی تا چس ناله های فلان یکی. شعرها و داستان ها و یادداشت های همه را می خواندم. حالا این تاریخ دست من را برای یک سرگرمی عجیب باز گذاشته. اینکه می نشینم و دغدغه های گذشته شان را با الآن مقایسه می کنم. امان از تغییرات جور واجور، کم و زیاد، با ربط و بی ربطی که می بینم، امان … .